در کاسه ام توفان
در نی نی چشمم هیاهوها است
شب از سیاهی مست و شهر از شور و شر خالی است
در خانه ام غوغا است
شاید ز سنگستان روحم چشمه ساری می کشد آوا
شاید که قلبم می کند واریز
شاید به خکم می نشیند پودهای برف
شاید به شاخ و برگ من گل می کند پاییز
باران به صد انگشت
مرداب خواب آوده ای را می کند بیدار
می روید از کامم زبانی سبز
چون دانه ای در قلب شالیزار
گویا صدایم می کنند از دور
گوی جوابی می دهم از دل
دستان من پر می شود در ابر
پاهای من یخ می زند در گل
با هستی ام پیوند
سر می کشم چون موج عاصی از دل دریا
قد می کشم چون کوهساری در بر خورشید
گر می کشم چون شعله در صحرا
گه آبشار آفتابم در یکی دره
گه جویبار کهکشانم درشبی تاریک
گاهی صدای تیرم اندر تنگ کوهستان
گاهی طنین زنگم اندر جاده باریک
چشمان من آبی است
رنگ تن من تیره تر از شب
و کنون که شعرم را برای خویش می خوانم
دارم زبان دیگری بر لب
من با زبان دیگری بر لب
آواز می خوانم
.ز دور دست دشت خواب آلود
مردان دیگر را زکنج کلبه هاشان باز می خوانم
من مریمم با خصلت عیسی
با من نیاز زادن است و زندگی دادن
در طالع من طفل بی پیوند آوردن
در سرنوشتم بر صلیب خویش افتادن
پستان من پر شیر
گهواره ات بر چفت این درگاه آویزان
ای کودک خندان اینده
بر سفره آماده ات کی می شوی مهمان ؟
بادبان زورقم در باد
بر رودهای ناشناسی پیش می رانم
در پیش چشمم روشنایی ها ز ساحل ها است
آواز می خوانم
در نی نی شب ابر اخم آگین
در کاسه دریا خروش موج توفان زاست
دیگر کسی در خانه خودنیست
در کوچه ها غوغا است
سیاوش کسرائ.