یاد من باشد ... " تنها هستم "

دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است

بانگي از دور مرا مي خواند ،

ليك پاهايم در قير شب است

 

رخنه اي نيست در اين تاريكي

در و ديوار بهم پيوسته

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته

 

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است

 

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد

مي كنم هر چه تلاش ،

او به من مي خندد

 

نقش هايي كه كشيدم در روز ،

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هايي كه فكندم در شب ،

روز پيدا شد و با پنبه زدود

 

دير گاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است

جنبشي نيست در اين خاموشي

دست ها ، پاها در قير شب است

                                             " سهراب سپهری "

 

روشنای چشمهایت کو؟

روشنای چشمهایت کو؟ زن شیرین من!
تا بیفروزی چراغی در شب سنگین من

می شوم بیدار و می بینم کنارم  نیستی
حسرتت سر می گذارد ، بی تو بر بالین من

خود نه توجیه من از حُسنی به تنهایی که نیست ،
جز تو از عشق و امید و آرزو ، تبیین من

رنج ، رسوایی ، جنون ، بی خانمانی ، داشتم
مرگ را کم داشت تنها، سفره ی رنگین من

از تو درمانی نمی خواهم به وصل ، اما به مهر
مر هم زخم دلم باش از پی تسکین من

یا به دست آور دوباره عشق او را یا بمیر!
با دلم پیمان من اینست و جان ، تضمین من

من پناه آورده ام با تو، به من ایمان بیار
شعر هایم  آیه های مهر و مهرت دین من

شکوه از یار؟ آه ، نه! این قصه بگذار ، آه ، نه!
رنجش از اغیار هم ، کفرست در آیین من

 

از : زنده یاد حسین منزوی

روشنای چشمهایت کو؟

روشنای چشمهایت کو؟ زن شیرین من!
تا بیفروزی چراغی در شب سنگین من

می شوم بیدار و می بینم کنارم  نیستی
حسرتت سر می گذارد ، بی تو بر بالین من

خود نه توجیه من از حُسنی به تنهایی که نیست ،
جز تو از عشق و امید و آرزو ، تبیین من

رنج ، رسوایی ، جنون ، بی خانمانی ، داشتم
مرگ را کم داشت تنها، سفره ی رنگین من

از تو درمانی نمی خواهم به وصل ، اما به مهر
مر هم زخم دلم باش از پی تسکین من

یا به دست آور دوباره عشق او را یا بمیر!
با دلم پیمان من اینست و جان ، تضمین من

من پناه آورده ام با تو، به من ایمان بیار
شعر هایم  آیه های مهر و مهرت دین من

شکوه از یار؟ آه ، نه! این قصه بگذار ، آه ، نه!
رنجش از اغیار هم ، کفرست در آیین من

 

از : زنده یاد حسین منزوی

عین شین قاف ...

حرف که می‌زنی

من از هراس طوفان

زل می‌زنم به میز

به زیرسیگاری

به خودکار

تا باد مرا نبرد به آسمان.

لبخند که می‌زنی

من

ـ عین هالوها ـ

زل می‌زنم به دست‌هات

به ساعت مچی طلایی‌ات

به آستین پیراهن ا‌ت

تا فرو نروم در زمین.

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته‌ای

در کلمه‌ای انگار

در عین ...

در شین ...

درقاف ...

در نقطه‌ها ...

" مصطفی مستور "

جان منی چه بهره كه در بر نبینمت

جان منی چه بهره كه در بر نبینمت

تاج منی چه سود كه بر سر  نبینمت

از سرو ناز گرچه تمنای سایه نیست

لیكن دریغ اگر سر و سرور نبینمت

سنگین دلا كز آینه ات می كنم قیاس

آهی  نمی كشم   كه  مكدر  نبینمت

كان خزف شدم تهی از گوهر شعف

كاری مكن كه در صف گوهر نبینمت

دل می بری ولی به تانی و كاهلی

در دلبری دلیر و دلاور نبینمت

این قدر پا به پا نكن از دست می رویم

ترسم كه چشم بندم و دیگر نبینمت

دم های آخرست و به یك دیدنم رضاست

راضی مشو كه این دم آخر نبینمت

دارم همیشه گوهر ایمانت آرزو

تا مستحق كیفر كافر نبینمت

ای كافر روسپید   بر آیی ز امتحان

تا رو سیه به عرصه ی محشر نبینمت

قند مكرر است ترا شعر شهریار

تك قند تویی كه مكرر نبینمت

شهریار

جان منی چه بهره كه در بر نبینمت

جان منی چه بهره كه در بر نبینمت

تاج منی چه سود كه بر سر  نبینمت

از سرو ناز گرچه تمنای سایه نیست

لیكن دریغ اگر سر و سرور نبینمت

سنگین دلا كز آینه ات می كنم قیاس

آهی  نمی كشم   كه  مكدر  نبینمت

كان خزف شدم تهی از گوهر شعف

كاری مكن كه در صف گوهر نبینمت

دل می بری ولی به تانی و كاهلی

در دلبری دلیر و دلاور نبینمت

این قدر پا به پا نكن از دست می رویم

ترسم كه چشم بندم و دیگر نبینمت

دم های آخرست و به یك دیدنم رضاست

راضی مشو كه این دم آخر نبینمت

دارم همیشه گوهر ایمانت آرزو

تا مستحق كیفر كافر نبینمت

ای كافر روسپید   بر آیی ز امتحان

تا رو سیه به عرصه ی محشر نبینمت

قند مكرر است ترا شعر شهریار

تك قند تویی كه مكرر نبینمت

شهریار