به یادت افتادم

سر نماز که بودم به یادت افتادم

پر از نیاز که بودم به یادت افتادم

نماز را که شکستم به آتش افتادم

میان شعله یک عشق سرکش افتادم

چقدر حمد بخوانم !؟ چرا نمی آیی؟

بریده ای تو امانم چرا نمی آیی؟

چقدر پنجره ها را به هیچ بگشایم؟

دو دست سبز دعا را به هیچ بگشایم؟

چقدر خواب ببینم ظهور سبزت را؟

چقدر اشک بریزم عبور سبزت را؟

بیا که بی تو دلم بی قرار می ماند

ردیف شعر ، پر از انتظار می ماند

بیا که بی سر و سامان نماند این شاعر

بیا که خوار رقیبان نماند این شاعر

خدا کند که به دل التیام برگردد

امام عشق علیه السلام برگردد

خدا کند که همین جمعه ای که می آید

ضمیر غایب این سالهام برگردد

مهدی صفی یاری

 

و رسالت من این خواهد بود

 

و رسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست جنگ خونین

 
به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

...
 
آن ها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم نوش کنیم.
 
حسین پناهی

چــه داني ؟

به انتظار نبودي ز انتظار چه داني ؟

تو بيقراري دلهاي بيقرار ، چه داني ؟

 نه عاشقي که بسوزي، نه بيدلي که بسازي

تو مست باده نازي ، از اين دو کار ، چه داني ؟

 هنوز غنچه نشکفته اي به باغ وجودي

تو روزگار گلي را که گشته خوار چه داني ؟

 تو چون شکوفه خندان و من چو ابر بهاران

تو از گريستن ابر نو بهار چه داني ؟

 چو روزگار بکام تو لحظه لحظه گذشته

ز نامرادي عشاق روزگار چه داني ؟

 درون سينه نهانت کنم زديده مردم

تو قدر اين صدف اي در شاهوار ، چه داني ؟

 تو سربلند غروري و من خميده قد از غم

ز بيد اين چمن اي سرو باوقار چه داني ؟

 تو خود عنان کش عقلي و دل بکس نسپاري

زمن که نيست ز خود هيچم اختيار ، چه داني ؟

 

رحيم معيني كرمانشاهي