مستی
آنگونه مست بودم
که از تمام دنیا
تنها
دلم
هوای تو را
... کرده بود . . .
میگفتم این عجیب است
اینقدر ناگهانی دل بستن
از من که بی تعارف دیریست
زین خیل ورشکسته کسی را
در خور دل نهادن
پیدا نکرده ام...
آنگونه مست بودم
که از تمام دنیا
تنها
دلم
هوای تو را
... کرده بود . . .
میگفتم این عجیب است
اینقدر ناگهانی دل بستن
از من که بی تعارف دیریست
زین خیل ورشکسته کسی را
در خور دل نهادن
پیدا نکرده ام...
فروغ فرخزاد
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیشرو و باز پسی نیست
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم، به تو بر میخورم اما
آنسان شدهام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام، جای تو خالی است
فردا که میآیی به سراغم نفسی نیست
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همهی بودن ما جز هوسی نیست
" هوشنگ ابتهاج "
توده های سیاه درختان
سکن اندر خموشی چو کوهند
شب به خوابست و در آسمان ها
اختران ، روشن و با شکوهند
باد گرمی چو لرزان نفس ها
می خورد بر لب و گونه هایم
می کشد نور رؤیایی ماه
سایه ای نیمرنگ از قفایم
ای شبی کافریدی خدایان
بر لبان کبودم چه نرمی
ای شبی کز تو مهتاب ها زاد
در خم گیسوانم چه گرمی
در من امشب نفوذ تو چون بود
کز بهار تو آبستنم من
زاید از من گلان شکفته
زانکه گر گل نیم ، گلشنم من
باد گرمی که می اید از دور
از من خسته ، سوزان نفس هاست
بوی عطری که پر کرده صحرا
آرزوها و زیبا هوس هاست
اختران در دو چشم منستند
چون درخشد فروغ نگاهم
بانگ تو ناله ی گنگ دریاست
یا که خاموشی شامگاهم
در نمی یابم این نغمه ی تو
گرچه تأثیر آن کرده مستم
سر چو در پایم اندازد آرام
آب چشمان بشوید دو دستم
مرا ببخش اگر سردم، اگربه قول تو: «داغونم»
مرا ببخش اگر آهم، اگر که این همه محزونم
مرا ببخش که بی صبرم ، از اینکه آبی بی ابرم
دچارِ فلسفه ی جبرم و ناگزیر در اکنونم!
به ریشه هات قسم هر باد، اسیر زلف توأم ای بید
هنوز دلخوشم از اینکه به زیر پای تو مدفونم
نکاو این همه شبها را نشانِ بودنی از من نیست
شهاب گمشده ای هستم که از مدار تو بیرونم
دو نیم بند از آن تاکم که آفتاب تسلسل وار
مکیده روح طبیعت را، چشیده، ریخته در خونم
بهشت کوچک من... بی تو جهنمی است در اندوهم
که رانده است تن از روحم و قرنهاست که ملعونم
ببخش بر من اگر یک آن بدون چشم تو سر کردم
به چشم های تو محتاجم به سرنوشت تو مدیونم
چه قدر بی تو بد اخلاقم چه قدر بی تو پریشانم!
به هر دلیل که لیلایی به یک دلیل که مجنونم.
گناه کردم
عاشق شدم
و به این جرم
مرا خواهند آویخت
پروایی نیست، پروانه ی من
بگذار سربه هوا شوم
بگذار ببینم عنکبوت ها
کجای سه کنج آسمان
تار بسته اند
بگذار خدا زیر گلویم
سه تار بزند
خطی دور تار دور
جای طناب دار را ببوس !
عباس معروفی