گریز

از هم گریختیم

و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ

بر خاک ریختیم

جان من و تو تشنه پیوند مهر بود

دردا که جان تشنه خود را گداختیم

بس دردناک بود جدایی میان ما

از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم

دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت

اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت

و آن عشق نازنین که میان من و تو بود

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت

با آن همه نیاز که من داشتم به تو

پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود

من بارها به سوی تو بازآمدم ولی

هر بار ... دیر بود

اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب

هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش

سرگذشته در کشاکش طوفان روزگار

گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش ...

" هوشنگ ابتهاج "

ای وای مادرم

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا وول میخورد

هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست

در ختم خویش هم بسر کار خویش بود

بیچاره مادرم ...

هر روز میگذشت از این زیر پله ها

آهسته تا بهم نزند خواب ناز من .

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه میرود

چادر نماز فلفلی انداخته بسر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هرجا شده هویج هم امروز میخرد

بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها

او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش

آمد بجستجوی من و سرنوشت من

آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد

آمد که پیت نفت گرفته بزیر بال

هر شب در آید از در یک خانه فقیر

روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان

او را گذشته ایست ، سزاوار احترام :

تبریز ما ! بدور نمای قدیم شهر

در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا

هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است

اینجا بداد ناله مظلوم میرسند

اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل

مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق

در ، باز و سفره ، پهن

بر سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوند

یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه

او مادر من است

انصاف میدهم که پدر رادمرد بود

با آنهمه درآمد سرشارش از حلال

روزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشت

اما قطارهای پر از زاد آخرت

وز پی هنوز قافله های دعای خیر

این مادر از چنان پدری یادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خیل

او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود

خاموش شد دریغ

نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای او

با بچه ها هنوز سر و کله میزند

ناهید ، لال شو

بیژن ، برو کنار

کفگیر بی صدا

دارد برای ناخوش خود آش میپزد

او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود

بسیار تسلیت که بما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت :

این حرفها برای تو مادر نمیشود .

پس این که بود ؟

دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید

لیوان آب از بغل من کنار زد ،

در نصفه های شب .

یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب

نزدیکهای صبح

او زیر پای من اینجا نشسته بود

آهسته با خدا ،‌

راز و نیاز داشت

نه ، او نمرده است .

نه او نمرده است که من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خیال من

میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست

کانون مهر و ماه مگر میشود خموش

آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق

او با ترانه های محلی که میسرود

با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت

از عهد گاهواره که بندش کشید و بست

اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود

او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت

وانگه باشکهای خود آن کشته آب داد

لرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روح

وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز

تا ساختم برای خود از عشق عالمی

او پنجسال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ

تنها مریضخانه ، بامید دیگران

یکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد .

در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود

پیچید کوه و فحش بمن داد و دور شد

صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم بحال من از دور میگریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم بسوره یاسین چکید

مادر بخاک رفت .

آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد

او هم جواب داد

یک دود هم گرفت بدور چراغ ماه

معلوم شد که مادره از دست رفتنی است

اما پدر بغرفه باغی نشسته بود

شاید که جان او بجهان بلند برد

آنجا که زندگی ، ‌ستم و درد و رنج نیست

این هم پسر ، که بدرقه اش میکند بگور

یک قطره اشک ، مزد همه زجرهای او

اما خلاص میشود از سرنوشت من

مادر بخواب ، خوش

منزل مبارکت .

آینده بود و قصه بیمادری من

ناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت مرگ

من میدویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر بناله برآورده از مغاک

خود را بضعف از پی من باز میکشید

دیوانه و رمیده ، دویدم بایستگاه

خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه

باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز :

از من جدا مشو

میآمدیم و کله من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب میکنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم

خاموش و خوفناک همه میگریختند

میگشت آسمان که بکوبد بمغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد

یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان

میآمد و بمغز من آهسته میخلید :

تنها شدی پسر .

باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :

بردی مرا بخاک سپردی و آمدی ؟

تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر

میخواستم بخنده درآیم ز اشتباه

اما خیال بود

ای وای مادرم

" شهریار "

خدا مرا از بهشت راند

خدا مرا از بهشت راند، از زمین ترساند،

  شما مرا از زمین راندید

از خدا ترساندید،

من اینک در کنار شیطان آرام گرفته ام،

که نه مرا از خویش می راند

و نه از هیچ می ترساند…

"احمد شاملو"

وصیت

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو :

من مي شناختم او را

نام تو راهميشه به لب داشت

حتي

در حال احتضار

آن دلشكسته عاشق بي نام و بي نشان

آن مرد بي قرار

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو :

هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود

و گفتگو نمي كرد

جز با درخت سرو

در باغ کوچك همسايه

شب ها به كارگاه خيال خويش

تصويري از بلندي اندام مي كشيد

و در تصورش

تصوير تو بلندترين سرو باغ را

تحقير کرده بود

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو :

او پاك زيست

پاك تر از چشمه اي نور

همچون زلال اشك

يا چون زلال قطره باران به نوبهار

آن كوه استقامت

آن كوه استوار

وقتي به ياد روي تو مي بود

مي گريست

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو :

او آرزوي ديدن رويت را

حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت

اما براي ديدن توچشم خويش را

آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاك را

پنداشت

آلوده است و لايق ديدار يارنيست

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو :

آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

شايد

روزي اگر ...

چه ؟ او ؟

نه آه ...

نمي آيد ...

   " حمید مصدق "

چقدر ساده ام !

قطار می رود ...

تو می روی ...

تمام ایستگاه ... می رود

و من چقدر ساده ام !

که سالهای سال

در انتظار تو ...

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان ...

به نرده های ایستگاه رفته ...

تکیه داده ام ...

" قیصر امین پور " 

از این تنهایی هزارساله خسته ‌ام

از این تنهایی هزارساله خسته ‌ام

از این که صدای تو را بشنوم , خیال کنم وهم بوده

این که هرچی بخواهم بخرم می گویم حالا نه

صبر می کنم وقتی آمدی

از این اجاق خاموش

این قابلمه ها ، ماهیتابه ها

این شراب که هنوز بازش نکرده ام

گیلاس های خاک گرفته

بشقاب های دلمرده

این فیلم که قرار بود با هم ببینیم

متکایی که سرت را می گذاشتی

خودم که بهانه جو شده

از این انتظار خسته ام

همینجا نشسته ام بر زمین و فکر می کنم

چه خوب که زمین گرد است عشق من

می روی

آنقدر می روی که باز

آنسوی زمین می رسی به من ... !

عباس معروفی

امروز به پايان دفترم نزدیکم...

 
يک برگ ديگر از تقويم عمرم را پاره مي کنم ،
 
امروز هم گذشت ، با مرور خاطرات ديروز ،

با غم نبودنت و سکوتي سنگين ،

و من شتابان در پي زمان بي هدف ، فقط ميروم ، ميروم ،

ياس ها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما ، گرمي

مهر تو را ميخواهند ،

غنچه هاي باغ هم ديگر بهانه ميگيرند ،

ميان کوچه هاي تاريک غربت و تنهايي ، صداي قدمهايت

را ميشنوم

اما تو نيستي ، فقط صداي مبهم ،

قول داده بودي برايم سيب بياوري ، سيب سرخ خورشيد

، سيب سرخ اميد ، يادت هست ؟ ،

و رفتي و خورشيد را هم بردي ،

و من در اين کوچه هاي تنگ و تاريک ، سرگردانم و منتظر ،

برگي از زندگي ام را ورق ميزنم ،
 
 امروز به پايان دفترم...

نزديکم...

نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌کنی

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست

روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست

متن خبر که یک قلم بی‌تو سیاه شد جهان

حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست

چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم

اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست

نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌کنی

لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست

ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین

قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست

لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن

چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست

غفلت کائنات را جنبش سایه‌ها همه

سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست

از غم خود بپرس کو با دل ما چه می‌کند

این هم اگر چه شکوه‌ی شحنه به شاه کردنست

عهد تو (سایه) و (صبا) گو بشکن که راه من

رو به حریم کعبه‌ی "لطف آله" کردنست

گاه به گاه پرسشی کن که زکوة زندگی

پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست

بوسه‌ی تو به کام من کوه نورد تشنه را

کوزه‌ی آب زندگی توشه راه کردنست

خود برسان به شهریار ای که درین محیط غم

بی‌تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست

" شهریار "

 

بارانی که روزها

بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید

تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی

 

تکلیفِ رنگ موهات

...

در چشم هام روشن نبود

تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم

و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

تکلیفِ شمع های روی میز

روشن نبود

 

من و تو بارها

زمان را

در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

از ما انتقام می گرفت

 

در زدی

باز کردم

سلام کردی

اما صدا نداشتی

به آغوشم کشیدی

اما

سایه ات را دیدم

که دست هایش توی جیبش بود

 

به اتاق آمدیم

شمع ها را روشن کردم

ولی

هیچ چیز روشن نشد

نور

تاریکی را

پنهان کرده بود

 

بعد

بر مبل نشستی

در مبل فرو رفتی

در مبل لرزیدی

در مبل عرق کردی

 

پنهانی ، بر گوشه ی تقویم نوشتم :

نهنگی که در ساحل تقلا می کند

برای دیدن هیچ کس نیامده است .

 

گروس عبدالملکیان

هنوز از خویش پرسم گاه

اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی

ازین دشت غبار آلود کوچیده ست

و طرف دامن از این خاک دامنگیر برچیده ست

هنوز از خویش پرسم گاه

آه

چه می‌دیده ست آن غمناک روی جادهٔ نمناک؟

زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی؟

سگی ناگاه دیگر بار

وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او

چنان چون پاره یا پیرار؟

سیه روزی خزیده در حصاری سرخ؟

اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر

به تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قناری سرخ؟

و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش

هزاران قطره خون بر خاک روی جادهٔ نمناک؟

چه نجوا داشته با خویش؟

 

مهدی اخوان ثالث

نوشیدن مدام

نه کوه قاف

نه تا آسمان

نه تا ناهید

مرا به کوچه محبوب خوب من ببرید

به کوچه باغ پر از وهم

- خلوت شاعر -

به طوف قامت آن سرو

که سرو باغ ارم را ز خود خجل می کرد

به روز واقعه

- تابوت من طواف دهید

و اسب اشهب شب

در سپیده دم می راند

و کوچه باغ که تنها انیس مستی بود

که عاشقانه ترین شعر تازه را می خواند :

" مرو ز پیشم و هرگز مکن فراموشم

من آن شراب زده عاشقم ،

تو آن معشوق

که از صراحی چشمت مدام می نوشم "

بیا به پیش من ای دوست

- زمانه دشمن خوست

بیا

بیا

که ترا من

- به وسعت دریا

به وسعت دنیا

به وسعت همه کاینات

دارم ... دوست ...

                  " حمید مصدق "