اي درخت آشنا

اي درخت آشنا

شاخه هاي خويش را

ناگهان کجا

جا گذاشتي ؟

يا به قول خواهرم فروغ :

دستهاي خويش را

در کدام باغچه

عاشقانه کاشتي ؟

اين قرار داد

تا ابد ميان ما

برقرار باد :

چشمهاي من به جاي دستهاي تو !

من به دست تو

آب مي دهم

تو به چشم من

آبرو بده !

من به چشمهاي بي قرار تو

قول مي دهم :

ريشه هاي ما به آب

شاخه هاي ما به آفتاب مي رسد

ما دوباره سبز مي شويم !

قيصر امين پور

 

حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟

 حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟

 با تو ام ! با تو ! خدا را ! بزنم یا نزنم ؟

همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست ... » 

 چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟

 عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم 

 زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل ، اما 

 کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟

 از ازل تا به ابد... پرسش آدم این است: 

 دست بر میوه ی حوّا بزنم یا نزنم ؟

 به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنّا بزنم یا نزنم ؟

 دست بر دست همه عمر در این تردیدم :

 بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟

"قیصر امین پور"

دردواره ها

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

"قیصر امین پور"

چقدر ساده ام !

قطار می رود ...

تو می روی ...

تمام ایستگاه ... می رود

و من چقدر ساده ام !

که سالهای سال

در انتظار تو ...

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان ...

به نرده های ایستگاه رفته ...

تکیه داده ام ...

" قیصر امین پور " 

روز تو

هر چند عاشقان قدیمی

از روزگار پیشین

تا حال

از درس و مدرسه

از قیل و قال

بیزار بوده اند

اما ...

اعجاز ما همین است :

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در یک کتابخانه ی کوچک

بر پله های سنگی دانشگاه

و میله های سرد و فلزی

گل داد و سبز شد

آن روز، روز چندم اردیبهشت

یا چند شنبه بود

نمی دانم

آن روز هر چه بود

از روزهای آخر پاییز

یا آخر زمستان

فرقی نمی کند

زیرا

ما هر دو در بهار

- در یک بهار -

چشم به دنیا گشوده ایم

ما هر دو

در یک بهار چشم به هم دوختیم

آن گاه ناگهان

متولد شدیم و نام تازه ای

بر خودگذاشتیم

فرقی نمی کند

آن فصل

- فصلی که می توان متولد شد -

حتما بهار باید باشد

و نام تازه ی ما ، حتما

دیوانه وار باید باشد

فرقی نمی کند

امروز هم

ما هر چه بوده ایم ، همانیم

ما باز می توانیم هر روز ناگهان متولد شویم

                                         ما ... همزاد عاشقان جهانیم ...

" قیصر امین پور "

 

آن اتفاق ساده نیفتاد

با گریه های یکریز ،

یکریز ...

مثل ثانیه های گریز

با روزهای ریخته

در پی باد

با هفته های رفته

با فصل های سوخته

با سال های سخت

رفتیم و ...

         سوختیم و ...

                        فرو ریختیم !

با اعتماد خاطره ای در یاد

امّا

.

.

.

آن اتــفاق ساده نیفتـــاد   

                     " قیصر امین پور "

 

بیایید از عشق صحبت کنیم

 

تمام عبادات ما عادت است

به بی عادتی کاش عادت کنیم

 

چه اشکال دارد پس از هرنماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم ؟

 

به هنگام نیت برای نماز

 به آلاله ها قصد قربت کنیم

 

چه اشکال دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

 

چه اشکال دارد در آیینه ها

جمال خدا را زیارت کنیم؟

 

مگر موج دریا ز دریا جداست

چرا بر " یکی" حکم "کثرت" کنیم ؟

 

پراکندگی حاصل کثرت است

بیایید تمرین وحدت کنیم

 

"وجود" تو چون عین "ماهیت" است

چرا بحث "معلول" و "علت" کنیم؟

 

بیا نخل احساس و اندیشه را

پر از نقل مهر و محبت کنیم

 

پر از گلشن راز ؛ از عقل سرخ

پر از کیمیای سعادت کنیم

 

بیایید تا عین عین القضات

میان دل و دین قضاوت کنیم

 

اگر سنت اوست نو آوری

نگاهی هم از نو به سنت کنیم

 

برادر چه شد رسم اخوانیه ؟

بیا یاد عهد اخوت کنیم

 

بگو قافیه سست یا نا درست

همین بس که ما ساده صحبت کنیم

 

خدایا دلی آفتابی بده

که از باغ گلها حمایت کنیم

 

رعایت کن آن عاشقی را که گفت :

"بیا عاشقی را رعایت کنیم "

                                            قیصرامین پور

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....

 تا نگاه می‌کنی :

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن‌که با خبر شوی

لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود

آی .....

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

         چقدر زود

                     دیر می‌شود!

  قیصر امین ‌پور

اي هنوز بي نظير

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیـر           

این هـبوط بی دلـیـل، این سـقـوط ناگـزیــر

آســمـان بـی هــدف، بــادهــای بـی طــرف            

 ابـرهای سـر به راه، بـیـدهای سر به زیــر

ای نـظـاره شـگـرف، ای نـگــاه نــاگــهــان            

 ای هـمـاره در نظر، ای هـنوز بی نـظـیــر

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصـیح            

 مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویـر

مثـل شـعـر نـاگـهـان، مثـل گـریـه بی امـان            

 مثل لحـظـه هـای وحـی، اجـتـنـاب نـاپـذیـر

ای مـسـافــر غـریـب، در دیـار خـویـشـتـن            

  با تـو آشـنـا شـدم، با تـو در هـمـیـن مـسیـر

از کـویر سـوت و کور، تا مـرا صـدا زدی            

 دیـدمت ولی چه دور، دیـدمت ولی چه دیـر

این تویی در آنطرف، پشـت میـله ها رهــا            

  این مـنم در ایـنطرف، پشـت میـله ها اسیـر

دســت خـسـتـه مـرا، مثـل کــودکـی بـگـیـر            

 با خـودت مـرا ببر، خـسـته ام از این کویـر

 

تقدیم به روان پاک شهید بزرگوار

دکتر علی شریعتی

 " قیصر امین پور"

هر چه هستي ... باش ...

با توام

ای لنگر تسکین!

ای تکان‌های دل!

ای آرامش ساحل!

با توام

ای نور!

ای منشور!

ای تمام طیف‌های آفتابی!

ای کبود ِ ارغوانی!

ای بنفشابی!

با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!

با توام

ای شادی غمگین‌!

با توام

ای غم!

غم مبهم!

ای نمی‌دانم!

هر چه هستی باش!

اما کاش...

نه، جز اینم آرزویی نیست:

هر چه هستی باش!

اما باش!

" قيصر امين پور"

تو مي تواني؟

من سال‌های سال مُردم

تا اینكه یك دم زندگی كردم

تو می‌توانی

یك ذره

یك مثقال

مثل من بمیری؟

" قيصر امين پور"

حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟

 حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟

 با تو ام ! با تو ! خدا را ! بزنم یا نزنم ؟

همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست ... » 

 چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟

 عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم 

 زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل ، اما 

 کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟

 از ازل تا به ابد... پرسش آدم این است: 

 دست بر میوه ی حوّا بزنم یا نزنم ؟

 به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنّا بزنم یا نزنم ؟

 دست بر دست همه عمر در این تردیدم :

 بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟

" قیصر امین پور"

ما در عصر احتمال به سر می بریم...

ما در عصر احتمال به سر می بریم...

در عصر شک و شاید...

در عصر پیش بینی وضع هوا...

از هر طرف که باد بیاید...

در عصر قاطعیت تردید...

عصر جدید...

عصری که هیچ اصلی جز اصل احتمال، یقینی نیست...

اما من بی نام تو... 

حتی یک لحظه احتمال ندارم...

چشمان تو عین الیقین من...قطعیت نگاه تو ...

دین من است....

من از تو ناگزیرم...

من بی نام نا گزیر تو می میرم...

"قیصر امین پور "

نامه اي براي تو

این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد

سفره ی دلم دوباره باز شد

سفره ای که بوی نان نمی دهد

نامه ای که ساده وصمیمی است

بوی شعر و داستان نمی دهد :

... با سلام و آرزوی طول عمر

که زمانه این زمان نمی دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود

روی خوش به ما نشان نمی دهد

یک وجب زمین برای باغچه

یک دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن

گر زمین دهد ، زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی دهد

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد

کس ز فرط های و هوی گرگ و میش

دل به هی هی شبان نمی دهد

جز دلت که قطره ای است بی کران

کس نشان ز بیکران نمی دهد

عشق نام بی نشانه است و کس

نام دیگری بدان نمی دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان

نان و گل به میهمان نمی دهد

نا امیدم از زمین و از زمان

پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد

پاره های این دل شکسته را

گریه هم دوباره جان نمی دهد

خواستم که با تو درد دل کنم

گریه ام ولی امان نمی دهد ...

" قيصر امين پور"

آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود

 آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«باد...
ا» مباد گشت و «مبادا»به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

"قيصر امين پور"

دل داده ام بر باد

دل داده ام بر باد،بر هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی،شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش اصل و نسب داری

از تیره ی دودی،از دودمان باد

آب از تو طوفان شد،خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش،در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین،چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد کاهی به دست به باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر مارا، اندوه مادر زاد

از خاک ما در باد بوی تو می آید

تنها تو می مانی،ما میرویم از یاد

"قيصر عزيز"

خيال تو....

 
مردن چقدر حوصله ميخواهد
بي آنکه در سراسر عمرت
يک روز يک نفس بي حس مرگ زيسته باشي
امضاي تازه من ديگر امضاي روزهاي دبستان نيست
اي کاش آن نام را دوباره پيدا کنم
اي کاش آن کوچه را دوباره ببينم
آنجا که ناگهان نام کوچکم از دستم افتاد
 و لاي خاطره ها گم شد
آنجا که يک کودک غريبه
 با چشم هاي کودکي من نشسته است
از دور لبخند او چقدر شبيه لبخند من است
آه اي شباهت دور!
اي چشمهاي مغرور!
اين روزها که جرات ديوانگي کم است
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دست کم گاهي خواب تو را ببينم
بگذار در خيال تو باشم
بگذار...

 بگذريم ...
اين روزها خيلي دلم براي گريه تنگ است

 
قیصر امین پور

دلم که می شود

از تمام رمز و راز های عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

من سرم نمی شود

 ولی........ راستی

دلم

که می شود

 

" قیصر امین پور"