سال نو
سال نو مبارک
دلتنگیها، دل خموشیها، ثانيهها، دقيقهها.
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برايت نوشتهام برسد
ما زندهايم چون بيداريم
ما زندهايم چون میخوابيم
و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانههای وجودمان پانشينی
برای گنجشک عشق باقی گذاشتهايم.
خوشبختيم زيرا هنوز صبحهامان، آذين ملکوتی بانگ خروسهاست
سروها مبلغين بیمنت سر سبزیاند
و شقايقها پيام آوران آيههای سرخ عطر و آتش
برگچههای پياز ترانههای طراوتند
و فکر من
واقعا فکر کن که چه هولناک میشد اگر از ميان آواها
بانگ خروس را بر میداشتند
و همين طور ريگها
و ماه
و منظومهها
ما نيز بايد دوست بداريم ... آری بايد
زيرا دوست داشتن خال روح ماست.
خدایا تو بوسیده ای ھیچگاه لب سرخ فام زنی مست را
ز وسواس لرزید دندان تو به پستان کالش زدی دست را
خدایا دلت خواست تا نیمه شب به فنجان نافش بریزی شراب
لب خویش بر جام نافش نھی بنوشی بدان سان که گردی به خواب
خدایا تو لرزیده ای ھیچگاه به محراب چشمان کم رنگ او
شنیدی تو بانگ دل خویش را ز تاریکی سینه تنگ او
خدایا شبی شد که مدھوش و مست ره خانه خویش را گم کنی
بکوبی در روسپی خانه ھابه میخانه ھا سجده بر خم کنی
خدایا تو ھیچ از زنی خواستی که تا صبح خوابد در آغوش تو
سحر مست برخیزی از بسترش گناھش بود جمله بر دوش تو
خدایا شب تیره تیرماه گرفته است شھوت گریبان تو
کنی روی سوی خوابگاه زنی تپد قلب و بر لب رسد جان تو
تو ای ایزد رانده از دردھا چه دانی که احساس و اندوه چیست
شبی گر بیایی به میخانه ھا بگویی خدای شما کیست کیست
دریغا تو احساس اگر داشتی دلت را چو من سخت میباختی
برای خود ای ایزد بی خدا خدایی دگر نیز میساختی !!
کارو