تو رفتیّ و هرچه بود گذشت

شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت !

بگریه گفتمش آری : ولی چه زود گذشت !

بهار بود و تو بودیّ و عشق بود و امید ،

بهار رفت و تو رفتیّ و هرچه بود گذشت

شبی به عمر ، گرم خوش گذشت آن شب بود ،

که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

چه خاطرات خوشی در دلم بجای گذاشت ،

شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت !

گشود بس گره آن شب ز کار بسته ی ما

صبا چو از برِ آن زلف مشک سود گذشت

مراست عکس تو یادآور سفر ، آری

چه سان توانم ازین طرفه یادبود گذشت

غمین مباش و میندیش ازین سفر که ترا ،

اگرچه بر دل نازک غمی فزود ... گذشت ...

" ایرج دهقان "

بهانه

 
                                              دیدی که در دلش اثری از وفا نبود ؟
 
دیدی که کرد آنچه به عاشق روا نبود ؟
 
یا با منش نبود وفا ، یا که از روز ازل ،
 
او را به هیچ روی ، نصیب از وفا نبود !

لیکن چه غم که یار وفا کرد یا نکرد
 
در درس عشق ، حرفی از این ماجرا نبود !

ما را بس است ، اینکه ز یادش نمی بریم
 
دیگر چه غم که در غم ما بود یا نبود

صد نکته گفتمش بزبان نگه ولی ،
 
با من ، نگاه او ، نگاه آشنا نبود

یک عمر داشتم گله از بخت و عاقبت ،
 
دیدم ز چشم یار که حکم قضا نبود

دی رفت و گفت در سر تو مهر دیگریست
 
میخواست پا کشد زمن اینش بهانه بود !

" دهقان " بگو بیاد غزل های شهریار :
 
 
" ایرج دهقان "

 

 

 

 
 
 
 

تو رفتیّ و هرچه بود گذشت

 

شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت !

بگریه گفتمش آری : ولی چه زود گذشت !

بهار بود و تو بودیّ و عشق بود و امید ،

بهار رفت و تو رفتیّ و هرچه بود گذشت

شبی به عمر ، گرم خوش گذشت آن شب بود ،

که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

چه خاطرات خوشی در دلم بجای گذاشت ،

شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت !

گشود بس گره آن شب ز کار بسته ی ما

صبا چو از برِ آن زلف مشک سود گذشت

مراست عکس تو یادآور سفر ، آری

چه سان توانم ازین طرفه یادبود گذشت

غمین مباش و میندیش ازین سفر که ترا ،

اگرچه بر دل نازک غمی فزود ... گذشت ...

" ایرج دهقان "