مگر نمي‌گويند

مگر نمي‌گويند که هر آدمي

يک بار عاشق مي‌شود ؟

پس چرا هر صبح که چشم‌هات را باز مي‌کني

دل مي‌بازم باز ؟

چرا هربار که از کنارم مي‌گذري

نفست مي‌کشم باز ؟

چرا هربار که مي‌خندي

در آغوشت در به در مي‌شوم باز ؟

چرا هر بار که تنت را کشف مي‌کنم

تکه‌هاي لباسم بال درمي‌آورند باز ؟

گل قشنگم

براي ستايش تو

بهشت جاي حقيري ست

با همين دست‌هاي بي‌قرار

به خدا مي‌رسانمت

 

عباس معروفي

شادي داشتنت

شادي داشتنت

شادي بغل کردن سازي ست

که درست نمي شناسمش

درست مي نوازمش

نت به نت

نفس در نفس

 تو از همه جا شروع مي شوي

و من هربار بداهه مي نوازمت

از هر جاي تنت

سبز آبي کبود من

لم بده ، رها کن خودت را

آب شو در آغوشم

مثل عطر ياس فراگيرم شو

بگذار يادت بگيرم

 

عباس معروفي

شادي داشتنت

شادي بغل کردن سازي ست

که درست نمي شناسمش

درست مي نوازمش

نت به نت

نفس در نفس

تو از همه جا شروع مي شوي

و من هربار بداهه مي نوازمت

از هر جاي تنت

سبز آبي کبود من

لم بده ، رها کن خودت را

آب شو در آغوشم

مثل عطر ياس فراگيرم شو

بگذار يادت بگيرم

 

عباس معروفي

بودنت

بودنت

زندگي را معنا مي کند

لازم نيست کاري انجام دهي

سرو روان من

همين که راه مي روي ساز مي زني

مي گويي مي شنوي مي خندي

همين که دگمه هام را باز مي کني مي بندي

يعني همه چيز

لازم نيست بر عاشقي کردنت خيال ببافي

همين شرمي که با خنده ات مي خيزد

پولک هايي که از چشم هات مي ريزد

همين که دستت

توي دستم عرق مي کند

همين شيرين زباني هات

همين که بوي قورمه سبزي نمي دهي

يعني همه چيز

گفته بودم ؟

گفته بودم همين که نگاه نارنجي ات

به زندگي ام مي تابد

يعني همه چيز ؟

 

عباس معروفي

چشم هاي زيباي تو

در آيه هاي من

چشم هاي زيباي تو

ناپيداست

در آيه هاي من

پيچ و تاب اندامت ناپيداست

در آيه هاي من

صداي مهربانت

با پرنده ها به تابستان کوچ کرده

و برف

اين برف و اين آسمان شگرف

روي خاطره هاي تو را

سفيد مي کنند


عباس معروفی

پــازل

وقتی نیستی

در شهرها در خیابانها

دنبالت می گردم

گل قشنگم!

و هر تکه ات را در زنی می یابم

همه ی نام ها تویی

همه ی چهره ها تویی

تمام صداها از توست.

دیروز چشم هایت را

در قطاری دیدم

که نگاهم کرد و گذشت

امروز حوله بر تن

در راهرو ایستاده بودی

با موهای خیس و همان خنده ها

فردا لب هات را پیدا می کنم

شاید هم دست هات.

مثل تکه های پازل

هر روز بخشی از تو رو می شود

گونه ای، رنگی، رویی،

دستی، لبخندی، مویی،

نگاهی...

گاهی عطر تنت

می پیچد در سرم

دلم می ریزد

در هر کس نشانه ای داری

همه را نمی توانم در یکی جمع کنم

همه را یکجا می خواهم...

اصلاً ...

تو را می خواهم.

                    عباس معروفی 

زیر گنبد کبود، دو تا عاشق بودن و کلی حســــود!!!

مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات

روی میزت راه می دهی؟

می شود وقتی می نویسی

دست چپت توی دست من باشد؟

اگر خوابم برد

موقع رفتن

جا نگذاری مرا روی میز!

از دلتنگیت می میرم...

وقتی نیستی

می خواهم بدانم چی پوشیده ای

و هزار چیز دیگر

تو بگو

چطور به خودم و خدا

کلافه بپیچم

تا بیایی؟

خنده های تو

کودکی ام را به من می بخشد

و آغوش تو

آرامشی بهشتی

و دست های تو

اعتمادی که به انسان دارم

.

.

.

چقدر از نداشتنت می ترسم..

 " عباس معروفی "

وقتي قلبم در دل تو مي تپد

وقتي قلبم در دل تو مي تپد

چه جوري از خودم بگويم ؟

وقتي تو را صدا مي کنند

من بر مي گردم

چه جوري اسمم يادم بماند ؟

من که ديگر من نيستم

من سبز آبي کبودم

تو

دست هات را بگذار توي جيبم

راه برو

مي بيني ؟

من توام

آنقدر توام

که از خواب خودم

پر مي کشم به خواب تو

آنجا

باز خودم مي شوم

باز عاشقت مي شوم

بخواب نارنجي من

بيدار نشو

هيس

بگذار هنوز نگاهت کنم

 عباس معروفي

مي خواهي با انگشتانم

مي خواهي با انگشتانم

روي تنت نقاشي کنم

بعد توي آينه نشانت دهم

که در بهشت ايستاده اي

با سيبي گاز زده ؟

مي شود اگر دستم خط خورد

از اول شروع کنم ؟

اصلاً مي شود از بهشت برويم

تا ببيني چيزي کم نيست ؟

مي خواهي با چشمهام

تو را نفس بکشم

که دلت بريزد و لبهات بلرزد ؟

مي خواهي کف دستت را بو کنم

ببينم بوي کدام گياه کمياب

در سرم مي پيچد امروز ؟

مي خواهي بنشيني توي بغلم

که برات کتاب بخوانم ؟

مي شود آرام بنشيني و گوش کني ؟

مي شود آنقدر نفسهات نريزد روي گردنم ؟

آه

مي شود ديگر کتاب نخوانيم ؟

مي شود آنقدر بوسم كني

كه يادم برود دلم چي مي خواست ؟

عباس معروفي

تنهاتر از خدا

تنهاتر از خدا

شهرزاد قصه های خویشم

فرهاد فلک شده

تیشه به کوه زندگی ام می زنم

تمام عمر

در انتظار یک بوسه

از تو

نوشته ام

بانوی زیبای من!

تمام عمر تراش می زنم خودم را

و در سرم صدای توست

صدای تیشه نیست

صدای کفش های توست

وهم و اندیشه نیست

صدای پای توست.

بعد

به دنیای خواب می روم

تا به خواب شیرین

ببینمت.

 عباس معروفی

نفس

تا به حال کسی

تو را با چشم هاش نفس کشیده ؟

آنقدر نگاهت می کنم

که نفس هام

به شماره بیفتد

بانوی زیبای من !

جوری که از خودت فرار کنی

و جایی جز اغوش من

نداشته باشی .

عباس معروفی

از این تنهایی هزارساله خسته ‌ام

از این تنهایی هزارساله خسته ‌ام

از این که صدای تو را بشنوم , خیال کنم وهم بوده

این که هرچی بخواهم بخرم می گویم حالا نه

صبر می کنم وقتی آمدی

از این اجاق خاموش

این قابلمه ها ، ماهیتابه ها

این شراب که هنوز بازش نکرده ام

گیلاس های خاک گرفته

بشقاب های دلمرده

این فیلم که قرار بود با هم ببینیم

متکایی که سرت را می گذاشتی

خودم که بهانه جو شده

از این انتظار خسته ام

همینجا نشسته ام بر زمین و فکر می کنم

چه خوب که زمین گرد است عشق من

می روی

آنقدر می روی که باز

آنسوی زمین می رسی به من ... !

عباس معروفی

وقتي هستي

وقتي هستي

دست هاي من

مهريه ي تن توست.

وقتي نيستي

دلم مي خواهد دست هام را

از زندگي ام کنار بگذارم

وقتي هستي

دست هاي من

به اندامت چه مي آيد

وقتي نيستي

اين دست هاي از تو بي خبر

گياهي مرده است

که خواب آن را برده است

حالا

دست هاي تو کجاست

که از آن سراغ تنم را بگيرم ؟

عباس معروفی

گناه کردم

عاشق شدم

و به این جرم

مرا خواهند آویخت

پروایی نیست، پروانه ی من

بگذار سربه هوا شوم

بگذار ببینم عنکبوت ها

کجای سه کنج آسمان

تار بسته اند

بگذار خدا زیر گلویم

سه تار بزند

خطی دور تار دور

جای طناب دار را ببوس !

عباس معروفی

 

دریا

دریا مهربانی‌ات را می‌خواهم

 نه برای دست‌هام

نه برای موهام

نه برای تنم

برای درخت‌ها

تا بهار بیاید.

و تو فکر می‌کنی

زندگی چند بار اتفاق می‌افتد؟

و تو فکر می‌کنی

یک سیب چند بار می‌افتد

تا نیوتن به سیب گاز بزند

و بفهمد

چه شیرین می‌بود

اگر می‌توانستیم

به آسمان سقوط کنیم؟

چند بار؟

راستی

دریای دست‌هات

آبی زمینی است؟

می‌دانی

سیاه هم که باشد

روشنی زندگی من است.

و تو فکر می‌کنی

من چند بار

به دامن تو می‌افتم؟

 ...

من فکر می‌کنم

جاذبه‌ی تو از خاک نبوده

از آسمان بوده

از سیب نبوده

از دست‌‌هات بوده

از خنده‌هات

موهات

و نگاه برهنه‌ات

که بر تنم می‌ریخت.

 عباس معروفی

بانوی من!

عاشقت باشم می‌میرم

یا عاشقت نباشم؟

نمی‌دانم کجا می‌بری مرا

همراهت می‌آیم

تا آخر راه

و هیچ نمی‌پرسم  از تو

هرگز.

عاشقم باشی می‌میرم

یا عاشقم نباشی؟

این که عاشقی نیست

این ‌که شاعری نیست

واژه‌ها تهی شده‌اند

بانوی من!

به حساب من نگذار

و نگذار بی تو تباه شوم!

با تو عاشقی کنم

یا زندگی؟

در بوی نارنجی پیرهنت

تاب می‌خورم

بی‌تاب می‌شوم

و  دنبال دست‌هات می‌گردم

در جیب‌هام

می‌ترسم گمت کرده باشم در خیابان

به پشت سر وا می‌گردم

و از تنهایی خودم وحشت می‌کنم.

بی تو زندگی کنم

یا بمیرم؟

نمی‌دانم تا کی دوستم داری

هرجا که باشد

باشد

هرجا تمام شد

اسمش را می‌گذارم

آخر خط من.

باشد؟

بی تو زندگی کنم

یا بگردم؟

همین که باشی

همین که نگاهت ‌کنم

مست می‌شوم

خودم را می‌آویزم به شانه‌ی تو.

با تو بمیرم

یا بخندم؟

امشب اسبت را می‌دزدم

رام می‌شوم آرام

مبهوت عاشقی کردنت .

با تو

اول کجاست؟

با تو

آخر کجاست؟

از نداشتنت می‌ترسم

از دلتنگیت

از تباهی خودم

همه‌اش می‌ترسم

وقتی نیستی تباه شوم.

بی تو

اول و آخر کجاست؟

واژه ها را نفرین می­کنم

و آه می کشم

در آیینه­ی مه­آلود

پر از تو می­شوم

بی چتر.

من

بی تو

یعنی چی؟

غمگین که باشی

فرو می‌ریزم

مثل اشک

نه مثل دیوار شهر

که هر کس چیزی بر آن

به یادگار نوشته است.

تو بیش‌تر منی

یا من تو؟

در آغوشت

ورد می‌خوانم زیر لب

و خدا را صدا می‌زنم.

آنقدر صدا می‌زنم که بگویی:

جان دلم!

 عباس معروفی