انتـظار

 

افسوس! ای که بار سفر بستی

کی می توانم از تو خبر گیرم؟

گفتی به من که باز نخواهی گشت

اما چگونه دل ز تو برگیرم؟

دیگر مرا امید نشاطی نیست

زین لحظه ها که از تو تهی ماندند

زین لحظه ها که روح مرا کشتند

وانگه مرا ز خویش برون راندند

گر شعر من شراره آتش بود

اینک به غیر دود، سیاهی نیست

گر زندگی گناه بزرگم بود

زین پس مرا امید گناهی نیست

آری، تو آن امید عبث بودی

کاخر مرا به هیچ راها کردی

بی آنکه خود به چاره من کوشی

گفتی که درد عشق دوا کردی

چشم تو آن دریچه روشن بود

کز آن رهی به زندگیم دادند

زلف تو آن کمند اسارت بود

کز آن نوید بندگیم دادند

اینک تو رفته ای و خدا داند

کز هر چه بازمانده، گریزانم

دیگر بدانچه رفته نیندیشم

زیرا از آنچه رفته پشیمانم

خواهم رها کنم همه هستی را

زیرا در آن مجال درنگم نیست

در دل هزار درد نهان دارم

زیرا دلی ز آهن و سنگم نیست...

 

" نادر نادرپور "

انتظار

 

افسوس! ای که بار سفر بستی

کی می توانم از تو خبر گیرم؟

گفتی به من که باز نخواهی گشت

اما چگونه دل ز تو برگیرم؟

دیگر مرا امید نشاطی نیست

زین لحظه ها که از تو تهی ماندند

زین لحظه ها که روح مرا کشتند

وانگه مرا ز خویش برون راندند

گر شعر من شراره آتش بود

اینک به غیر دود، سیاهی نیست

گر زندگی گناه بزرگم بود

زین پس مرا امید گناهی نیست

آری، تو آن امید عبث بودی

کاخر مرا به هیچ راها کردی

بی آنکه خود به چاره من کوشی

گفتی که درد عشق دوا کردی

چشم تو آن دریچه روشن بود

کز آن رهی به زندگیم دادند

زلف تو آن کمند اسارت بود

کز آن نوید بندگیم دادند

اینک تو رفته ای و خدا داند

کز هر چه بازمانده، گریزانم

دیگر بدانچه رفته نیندیشم

زیرا از آنچه رفته پشیمانم

خواهم رها کنم همه هستی را

زیرا در آن مجال درنگم نیست

در دل هزار درد نهان دارم

زیرا دلی ز آهن و سنگم نیست...

" نادر نادرپور "

 

آخرين فريب

آخرين فريب

گر آخرين فريب تو ، اي زندگي نبود

اينک هزار بار ، رها کرده بودمت

زان پيشتر که باز مرا سوي خودکشي

در پيش پاي مرگ ، فدا کرده بودمت

 

هر بار کز تو خواسته ام برکَنم اميد

آغوش گرم خويش به رويم گشاده اي

دانسته ام که هر چه کني جز فريب نيست

اما درين فريب ، فسونها نهاده اي

 

در پشت پرده ، هيچ نداري جز اين فريب

ليکن هزار جامه بر اندام او کني

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

او را طلب کني و مرا رام او کني

 

روزي نقاب عشق به رخسار او نهي

تا نوري از اميد بتابد به خاطرم

روزي غرور شعر و هنر نام او کني

تا سر بر آفتاب بسايم که شاعرم

 

در دام اين فريب ، بسي دير مانده ام

ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش

اي زندگي ! دريغ که چون از تو بگسلم

در آخرين فريب تو جويم پناه خويش

نادر نادرپور

امید زیستنم ، دیدن دوباره ی توست

امید زیستنم ، دیدن دوباره ی توست

قراربخش دلم ، تاب گاهواره ی توست

 

تو ، ای شکوفه ی ایام آرزومندی

بمان که دیده ی من روشن از نظاره ی توست

 

نگاه پاک توام صبح آفتابی بود

کنون چراغ شبم پر ستاره ی توست

 

به یک اشاره ، مرا رخصت پریدن بخش

مه مرغ وحشی دل ، رام یک اشاره ی توست

 

به پاره کردن اوراق هر کتاب مکوش

دلم کتاب پریشان پاره پاره ی توست

 

شبی نماند که بی گریه ام به سر نرسید

زلال اشک پدر ، برق گوشواره ی توست

 

دلم چو موج ، بسر میدود ز بیم زوال

کرانه ای که پناهش دهد ، کناره ی توست

 

خجسته پوپک من ای یگانه کودک من

امید زیستنم ، دیدن دوباره ی توست

 

نادر نادرپور

بر گور بوسه ها

زانجا که بوسه های تو آن شب شکفت و ریخت

امروز ، شاخه های کهن سر کشیده اند

نقش ترا که پرتو ماه آفریده بود

خورشید ها ربوده و در برکشیده اند

شب در رسید و ، شعله ی گوگردی شفق

بر گور بوسه ها ی تو افروخت آتشی

خورشید تشنه خواست که نو شد به یاد روز

آن بوسه را که ریخته از کام مهوشی

ماندم بر آن مزار و ، شب از دور پر گشود

تک تک برآمد از دل ظلمت ، ستاره ها

خواندم ز دیدگان غم آلود اختران

از آخرین غروب نگاهت اشاره ها

چون برگ مرده ای که درافتد به پای باد

یاد تو با نسیم سبکخیز شب گریخت

وان خنده ای که بر لب تو نقش بسته بود

پژمرد و ، در سیاهی شب چون شکوفه ریخت

دیدم که در نگاه تو جوشید موج اشک

گلبرگ بوسه های تو شد طعمه ی نسیم

دیدم ترا که رفتی و آمد مرا به گوش

آوای پای رهگذری در سکوت و بیم

بی آنکه بر تو راه ببندد ، نگاه من

ای آشنا ! گریختی از من ، گریختی

چون سایه ای که پرتو ماه آفریندش

پیوند خود ز ظلمت شب ها گسیختی

اینجا مزار گمشده ی بوسه های تست

و آن دورتر ، خیال تو بنشسته بی گناه

من مانده ام هنوز در این دشت بی کران

تا از چراغ چشم تو گیرم سراغ راه ...

" نادر نادرپور "

درود بر شب

 

درود بر شب

توده های سیاه درختان
 سکن اندر خموشی چو کوهند
شب به خوابست و در آسمان ها
اختران ، روشن و با شکوهند
باد گرمی چو لرزان نفس ها
می خورد بر لب و گونه هایم
می کشد نور رؤیایی ماه
سایه ای نیمرنگ از قفایم
ای شبی کافریدی خدایان
بر لبان کبودم چه نرمی
ای شبی کز تو مهتاب ها زاد
در خم گیسوانم چه گرمی
در من امشب نفوذ تو چون بود
کز بهار تو آبستنم من
زاید از من گلان شکفته
زانکه گر گل نیم ، گلشنم من
باد گرمی که می اید از دور
از من خسته ، سوزان نفس هاست
بوی عطری که پر کرده صحرا
آرزوها و زیبا هوس هاست
اختران در دو چشم منستند
چون درخشد فروغ نگاهم
بانگ تو ناله ی گنگ دریاست
یا که خاموشی شامگاهم
در نمی یابم این نغمه ی تو
گرچه تأثیر آن کرده مستم
سر چو در پایم اندازد آرام
آب چشمان بشوید دو دستم
 

نادر نادرپور

از بهشت تا دوزخ

از آغاز آنچه کردم ، بی ثمر بود

همه سودم درین سودا ضرر بود

چه حاصل بردم از این بازی بخت

که انجامش از آغازش بتر بود

نه هرگز تن به راحت آشنا شد

نه هرگز دل ز شادی با خبر بود

بد و خوب آنچه گفتم ، بی اثر ماند

شب و روز آنچه کردم بی ثمر بود

بهار زندگی زودم خزان گشت

که عمرم چون نسیمی تیزپر بود

به هر در ، حلقه ای کوبید و کوچید

مرا قسمت گدایی دربه در بود

گمان را از یقین برتر شمردم

که چشم و گوش عقلم کور و کر بود

به کار دیگران خندیدم از کبر

ز بس اندیشه ی بکرم به سر بود

به شعر آویختم ، چون برگ در باد

ندانستم که باد آشوبگر بود

بنای هستی ام را واژگون کرد

که اینم گوشمالی مختصر بود

حریفان ، خانه ها بنیاد کردند

مرا خشت قناعت زیر سر بود

رفیقان نعره ی مستی کشیدند

مرا فریاد خونین از جگر بود

به بیدردان سپردم خوشدلی را

که نوش دیگرانم نیشتر بود

بسا شب ها که از آشفته حالی

چو سر بر آسمان کردم ، سحر بود

بسا ایام کز شوریده بختی

دل غمگینم از شب تیره تر بود

بهشت شادخواران ، جای من نیست

مرا از آتش دوزخ گذر بود

گرم برگشت ممکن بود ازین راه

و یا در طالعم راهی دگر بود

بدینسانش نمی پیمودم ای مرد

که در این راه پیمودن ، خطر بود

برین عمر به باطل رفته ، نفرین

خدایا ! بس کن این بیداد ، آمین

" نادر نادرپور "