خدایا تو بوسیده ای ھیچگاه لب سرخ فام زنی مست را

ز وسواس لرزید دندان تو به پستان کالش زدی دست را

خدایا دلت خواست تا نیمه شب به فنجان نافش بریزی شراب

لب خویش بر جام نافش نھی بنوشی بدان سان که گردی به خواب

خدایا تو لرزیده ای ھیچگاه به محراب چشمان کم رنگ او

شنیدی تو بانگ دل خویش را ز تاریکی سینه تنگ او

خدایا شبی شد که مدھوش و مست ره خانه خویش را گم کنی

بکوبی در روسپی خانه ھابه میخانه ھا سجده بر خم کنی

خدایا تو ھیچ از زنی خواستی که تا صبح خوابد در آغوش تو

سحر مست برخیزی از بسترش گناھش بود جمله بر دوش تو

خدایا شب تیره تیرماه گرفته است شھوت گریبان تو

کنی روی سوی خوابگاه زنی تپد قلب و بر لب رسد جان تو

تو ای ایزد رانده از دردھا چه دانی که احساس و اندوه چیست

شبی گر بیایی به میخانه ھا بگویی خدای شما کیست کیست

دریغا تو احساس اگر داشتی دلت را چو من سخت میباختی

برای خود ای ایزد بی خدا خدایی دگر نیز میساختی !!

کارو