انسان نبود...

اکنون چهار سال تمام است که باران می بارد،

بر زمینی که سراسر بلوط است و

اُکالیپتوس است و

سپیدارهای بلند!

درخت سیب است و انجیر است و زیتون...

کلاغی بر شاخه انجیری نشست

و ما در چنین هشت ماهه گی دگردیسی مان

در قالب انجیری خورده شدیم!


تو با من بودی و من با تو!

 

تو در من بودی و

 

من در تو!

 

و هنوز کلاغ سیاه نبود!

بلوطِ تنومند، توصیف نمی شد!

وعطر اُکالیپتوس نامی نداشت!

باران، خیس نمی بارید!

سیب میوه نبود

وانجیر، بی نامِ انجیرشب را به روز می کشاند و روز را به شب

و زیتون نمادِ هیچ چیز نبود،

که توصیفُ اسمُ استعاره و نمادُ رنگ، نیاز انسان بود


و انسان نبود... هنوز!

 

مُردیم همراه با یک کلاغ در ساحل یک روز خشک،

تا این پایان دگردیسی مان باشد...

برای زایش نهائی انسان

در هیئت آشنای این روزها مُردیم...

- آری -

و زمان همچنان بی نام،

در چرخه مقتدرات می گذشت!...

.

.

.

ما به زودی به دنیا می آمدیم...

 

" حسین پناهی "

با تو

با تو

بی تو

همسفر سایه خویشم

وبه سوی بی سوی تو می آیم

معلومی چون ریگ

مجهولی چون راز

معلوم دلی و

مجهول چشم  ....

من رنگ پیراهن دخترم را به گلهای یاد تو سپرده ام

و کفشهای زنم را در راه تو از یاد برده ام

ای همه من !

کاکل زرتشت!

سایه بان مسیح !

به سردترین ها

مرا به سردترین ها برسان .....

 حسین پناهی

 

مهم نیست،

 
مهم نیست...

همه چیز بالاخره درست خواهد شد،

روزی همه چیز

مطابقِ میل ما خواهد شد!

...
بعد ها

مطمئنا یک ساعت در سکوت خواهم ماند

و این شعر که نمی دانم از کیست را،

در ذهنم مرور می کنم که:

حلزون از صدف خود بیرون می آید،

تا بمیرد.

بادِ سرد

در صدفش جای می گیرد...

حسین پناهی

و رسالت من این خواهد بود

 

و رسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست جنگ خونین

 
به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

...
 
آن ها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم نوش کنیم.
 
حسین پناهی

مکه

 

درمکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درستهایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود

درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند


در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه ان دوره گرد خود خدا بود

درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم

آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست . . .

زنده یاد "حسین پناهی "

            وصیت نامه حسیـن پنـاهی

 

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدی...کتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.

...

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.

حسین پناهی

زندگی

 
پس اين‌ها همه اسمش زندگی است

دلتنگی‌ها، دل خموشی‌ها، ثانيه‌ها، دقيقه‌ها.

حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برايت نوشته‌ام برسد

ما زنده‌ايم چون بيداريم

ما زنده‌ايم چون می‌خوابيم

و رستگار و سعادتمنديم

زيرا هنوز بر گستره ويرانه‌های وجودمان پانشينی

برای گنجشک عشق باقی گذاشته‌ايم.

خوشبختيم زيرا هنوز صبح‌هامان، آذين ملکوتی بانگ خروس‌هاست

سروها مبلغين بی‌منت سر سبزی‌اند

و شقايق‌ها پيام آوران آيه‌های سرخ عطر و آتش

برگچه‌های پياز ترانه‌های طراوتند

و فکر من

واقعا فکر کن که چه هولناک می‌شد اگر از ميان آواها

بانگ خروس را بر می‌داشتند

و همين طور ريگ‌ها

و ماه

و منظومه‌ها

ما نيز بايد دوست بداريم ... آری بايد

زيرا دوست داشتن خال روح ماست.


حسین پناهی

می دانی

 می دانی؟

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

                       تـعطیــل است !

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی :

بگذار منتـظـر بمانند !

                              " حسین پناهی "

حرمت نگه دار

 حرمت نگه دار دلم ، گلم ،

کاین اشک خونبهای عمر رفته من است

میراث من ، نه بقید قرعه نه به حکم عرف

یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو

مهر و موم شده به اتش سیگار متبرک ملعون.

کتیبه های خطوط قبائل دور ،

این سرگذشت کودکی است که به سر انگشت پا هرگز

دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است

هر شب گرسنه میخوابید

چند و چرا نمی شناخت دلش

گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله ی مهربانش

پس گریه کن مرا به طراوت

به دلی که میگریسیت بر اسب واژگون کتاب دروغ تاریخش

و آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی با شکوه جدول ضرب با همکلاسیهایش

دو دو تا .... چهار تا .... چار چار تا .... شونزده تا..... پنج چنج تا ....

در یازده سالگی پا به دنیای عجیب کفش نهاد

با سر تراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت

بابوی کنده ی بد سوز و نفت و عرقهای کهنه ....

آری دلم ، گلم

این اشکها خونبهای عمر رفته من است

میراث من .

حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده بود

تا بدانم ، بدانم ، بدانم

به وام وانهادم مهر مادریم را

گهواره ام را به تمامی

و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم

و کبوترانم را از یاد بردم

و میرفتم .. و میرفتم ... و میرفتم

تا بدانم و بدانم و بدانم

از صفحه ای به صفحه ای

از چهره ای به چهره ای

از روزی به روزی

از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند

سند زده ام یکجا همه را به حرمت چشمان تو

متبرک شده به آتش سیگار متبرک معلون

که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را

تا شمارش معکوس آغاز شده باشد بر این مقصود بی مقصد

از کلامی به کلامی

.... و یکی یکی مردم ... بر این مقصود بی مقصد

کفایت میکرد مرا حرمت آویشن

مرا مهتاب

مرا لبخند

و آویشن حرمت چشمان تو بود . .... نبود ؟

پس دل گره زدم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود

مسیح به جلجتا به صلیب نمی شد

و تیر باران نمی شد لورکا در گرانادا در شبهای سبز کاجها و مهتاب

آری یکی یکی میمردم به بیداری از صفحه ای به صفحه ای

تا دل گره بزنم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود .

پس رسوب کردم با جیبهای پر از سنگ به ته رودخانه اولز همراه با ویرجینیا وولف

تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد

حرمت نگه دار ، دلم ! ، گلم !

اشکهایی را که خون بهای عمر رفته ام بود
 
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام

همین

نه

به کفر من نترس

کافر نمی شوم هرگز

زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم

- انسان و بی تضاد ؟ -

خمره های منقوش در حجره های میراث

عرفان لایت با طعم نعنا

شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان با هم زمزمه میکنند
 
پس ادامه میدهم سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود

با این همه تو گویی اگر نمی بود

جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود

چون ان درخت که زیر باران ایستاده است

نگاهش کن

چون آن کلاغ

چون آن خانه .

ما گلچین تقدیر و تصادفیم

استوای بود و نبود

به روزگار طوفان موج و نور و رنگ در اشکال گرفتار آمده

مستطیل های جادو

مربعهای جادو
...
 من در همین پنجره معصومیت ادم را گریه کردم

دیوانگی های دیگران را دیوانه شدم

در همین پنجره گله به چراغ برده ام

پادشاهی کرده ام با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن

سر شانه نکردم که عیال وار بودم و فقیر

زلف به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم

از دیوار راست بالا رفتم

به معجزه ی کودکی با قورباغه ای در جیبم

حراج کردم یکجا همه ی رازهایم را

دلقک شدم با دماغ پینوکیو و بته ی گونی به جای موهایم

آری ... دلم ! ، گلم ! حرمت نگه دار

کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

و همیشه گریه میکرد

بی مجال اندیشه به بغضهایش

تا کی مرا گریه کند ؟

تا کی ؟

و به کدام مرام بمیرد .

آری ... دلم ! ، گلم !

ورق بزن مرا

و به افتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع میکند

با سلام و عطر آویشن

"حسين پناهي"